امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 18 سال و 7 ماه و 25 روز سن داره

امیرمحمد

سفر به کرمانشاه

٥ روز سفر به استان کرمانشاه به همراه مامان و بابا و عمه جون سهیلا- که خیلی خوش گذشت . شهری زیبا با مردمی بسیار دوست داشتنی ، صمیمی و مهربان .از جاهای دیدنی آن بیستون (درحال مرمت)- طاق بستان (بسیار زیبا)- بازار سنتی (تاریک بازار) -غار قوری قلعه با یک راهنمای مطلع که اطلاعات خوبی در ارتباط با غار در اختیار ما قرار داد. بازار جوانرود و .....  از خریدهای امیر آقا در کرمانشاه یک تیر و کمان بن تن - فلوت در طاق بستان - یک توپ در بیرون غار قوری قلعه و ... از خرید های مامان : خرید روغن کرمانشاهی در بازار سنتی که به همه دوستان سفارش می کنم گذرتون به کرمانشاه افتاد حتما بخرید چون بسیار خوش عطر و طعم خوبی به غذا می دهد. خرید رب ا...
1 تير 1392

جشن پایان سال امیر محمد در مهدکودک

سلام دیروز جشن پایان سال تحصیلی در مهد کودک بود- امسال برای هریک از کلاسها جشن جداگانه ای در هر روز برگزار میشود. دیروز نوبت کلاس امیر محمد بود . من و پریناز(دختر عمه امیر) به جشن رفتیم - جشن خوبی بود و امیر محمد هم که 20روزی دوستانش را ندیده بود از دیدن همکلاسیهاش خیلی خوشحال بود- برنامه هایی که طی سال داشتند را بصورت نمونه اجرا می کردند مثلا تمرین ژیمناسیک در 4گروه مختلف - نواختن بلز - شعرهایی که یاد گرفته بودند هم به فارسی هم به انگلیسی - بهرحال جشن خوبی بود آخر برنامه هم وسایل و کتابها و دفاتر هرکدام از بچه ها را دادندو بعد هم خداحافظی- با آرزوی موفقیت برای همه بچه ها و گل پسر خودم در ادامه مطلب تعدادی از عکسهای جشن ر...
21 خرداد 1392

امیر محمددر کنار دریا

باپسر گلم در این فرصت تعطیلی پیش آمده ، یک روز را به ساری و دیدن بابابزرگ رفتیم البته صبح زود حرکت کردیم تا پسرم که خیلی دلش میخواست به دریا برود و بازی کند. به امیر خیلی خوش گذشت. عکسها را در ادامه مطلب قرار میدهم.  ...
16 خرداد 1392

امیر محمد و تب ویروسی

پسر عزیزم از روز ٤خرداد مریض شد و تب ویروسی گرفت . پسرم خیلی اذیت شد با تبهای 40درجه واز دست دادن اشتها  الحمدالله الان خوب شد و کم کم اشتهایش هم به غذا بهتر شده اگرچه هنوز قدرت بدنی و ضعف جسمانیش از بین نرفته است . با توجه به اینکه دوروز به مهد می رفت و 4روز دیگر را  به دلیل سرماخوردگی های جدید که از بچه های مهد می گرفت  در خانه بود و مرتب دارو می خورد ، تصمیم من و بابایی  بر این شد که خرداد را به مهد کودک نرود و از تیرماه هم اگر خدا بخواهد هفته ای سه روز صبح ها به کلاس زبان برود. هفته ای یک روز هم عصرها کلاس لگو .و بقیه صبحها را که من هم سرکار هستم خانه مامانی و نزد عمه جونها بماند .
12 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به امیرمحمد می باشد